دستهایی بود که دست های سردم را گرم میکرد....
همیشه قلبی بود که مر اامیدوار میکرد....
چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد....
همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد...
احساسی بود که مرا درک میکرد...
حالا من مانده ام و یک دنیای پوچ......
نه صداییست که مرا ارام کن و نه طبیبیست که مرا درمان کند....!!!!!
برچسب:
نویسنده: reza