عصر شده و نور خورشید از پنجره تو اتاقم تابیده چشامو داره اذیت میکنه نورش خیلی زیاده چشای منم به نور حساس اما پا نمیشم که برم پرده رو بکشم چون حس میکنم پرده رو بکشم حس خفگی بهم دست میده به اندازه کافی این بغضو خفگیو تو گلوم دارم حس میکنم پرده کشده شه شدت خفگیم زیاد مشه رو صندلی نشستمو با صدای کوبیدن چکش به اهن که از بیرون صداش میاد با هر کوبیدنش ....ذهنم درگیر فکرو خیال میشه.به خواب بعدظهری که دیدم چه خوابی بود تنها خوابی بود که انگار واقعا تو بیداری واسم اتفاق افتاده بود تو اون خوابم با تمام.... بودم اما اخرش چه جوری شد!!!! وقتی ازخواب با هراسون بیدار شدم دیدم خواب بود و با چه بغضی از خواب بیدار شدم.به حال خودم بغض کردم که تو خوابم باید اونجوری بشه حتی تو خواب هم ی چیز خوب نیست!!!!.درست مثل بیداریو الان من!!!! ذهنم میره سمت حرف هایی که شنیدمو و کارها و ارزوهاو زندگیو گذشته و اینده و حال الانو الانو الانو الان.......................................... .................................دلم بدجور گرفته خدا..خستم خیلی خسته و رمق ندارم..... کاش خدا به حرفام گوش میکردی کاش... دیگه داره ظرفیتم صفر میشهخیلی شعر قشنگی بود انگار دل منو توصیف کرد!!!!
کدامين چشمه سمي شد که آب از آب ميترسد
که حتي ذهن ماهيگير از قلاب ميترسد
گرفته دامن شب را غباري آنچنان بر هم
که پلک از چشم
و چشم از پلک
و پلک ازخواب
و خواب از پلك ميترسد....!!!!!
خبر24...
ما را در سایت خبر24 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: reza
بازدید: 147
تاريخ: يکشنبه
26 خرداد
1392 ساعت: 22:37