خرید بک لینک

با يكي از دوستان داشتيم ميرفتيم كه يهو دوستم رو به من كرد و گفت ببينم اين دوروبرا مسجد سراغ نداري؟
من با تعجب پرسيدم : مسجد!؟ نه،چطور مگه!!!؟
گفت: هيچي و به راهمون ادامه داديم تو مسير به هركي ميرسيديم دوستم ازش آدرس يه مسجد رو مي پرسيد، من كه تعجب كرده بودم که دوستم آدرس مسجد رو واسه چي ميخواد اون كه نه نماز ميخونه نه اهل مسجد رفتن و اين حرفاست بعدش با خودم فكر مي كردم كه شايد خدايي ناكرده، زبونم لال و گوش شيطون كر! سرش به جايي خورده و مغزش تكون خورده و نمازخون شده! اما گيريم هم كه همينطور باشه اما تو اون موقع روز چه وقت نماز خوندن و مسجد رفتنه!؟
تو همين فكرا بودم كه يهو به خودم اومدم و ديدم دوستم با خوشحالي ميگه بالاخره يه مسجد پيدا كرديم... با اين حرفش من بيشتر از قبل تعجب كردم!
بالاخره ما به در مسجد رسيديم دوستم بهم گفت تو همينجا بمون تا من برگردم منم كه فكر كردم كار واجبی داره و نميخواد من باشم بيرون مسجد منتظر موندم بعد از چند دقيقه ديدم دوستم با خوشحالي داره از مسجد بيرون مياد وقتي به من رسيد با خيال راحت گفت : آخيش!! راحت شدم...
من كه ديگه نمي تونستم جلوي كنجكاوي خودم رو بگيرم پرسيدم : چطور مگه، تو مسجد چيكار كردي كه مي گي راحت شدي!!؟
دوستم با يه لبخند همراه با خباثت تمام بهم گفت يعني تو نميدوني؟

مهرآموز

گفتم : از كجا بايد بدونم !؟
گفت : داشتم منفجر ميشدم اين دوروبرا هم كه دستشويي عمومي نيست پس تنها چاره كار مسجد بود!!!
با شنیدن اين حرف دوستم انگار دنيا سرم آوار شد كه واقعا چرا باید مسجد كه بزرگترين و مهمترين جايگاه و پايگاه فرهنگي ما هست...؟
ادامه حرفام رو با سه نقطه مينويسم و بقيه ماجرا رو به عهده خودتون مي ذارم فقط اي كاش لااقل دلمون واسه خودمون مي سوخت ...

برچسب: نویسنده: reza تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 4:55

صفحه بندی